□
موضوعِ شعرِ شاعر
چون غیر از این نبود
تاءثیرِ شعرِ او نیز
چیزی جز این نبود:
آن را به جاي ِ مته نميشد به کار زد;
در راههاي ِ رزم
با دستکار ِ شعر
هر ديو ِ صخره را
از پیش راهِ خلق
نمیشد کنار زد.
يعني اثر نداشت وجودش
فرقي نداشت بود و نبودش
آن را به جاي ِ دار نميشد به کار برد.
حال آنکه من
بهشخصه
زمانی
همراه ِ شعر ِ خويش
همدوش ِ شنچوي ِ کرهئي
جنگ کردهام
يک بار هم «حميدي شاعر» را
در چند سال ِ پيش
بر دارِ شعر خویشتن
آونگ کردهام...
□
موضوعِ شعر
امروز
موضوعِ دیگریست...
امروز
شعر
حربهیِ خلق است
زيرا که شاعران
خود شاخهئي ز جنگل ِ خلقاند
نه ياسمين و سنبل ِ گُلخانهي ِ فلان.
بیگانه نیست
شاعرِ امروز
با دردهاي ِ مشترک ِ خلق:
او با لبانِ مردم
لبخند میزند،
درد و اميد ِ مردم را
با استخوانِ خویش
پیوند میزند.
امروز
شاعر
باید لباسِ خوب بپوشد
کفش ِ تميز ِ واکسزده بايد به پا کند،
آنگاه در شلوغترين نقطههاي ِ شهر
موضوع و وزن و قافيهاش را، يکييکي
با دقتي که خاص ِ خود ِ اوست،
از بين ِ عابران ِ خيابان جدا کند:
«ــ همراه ِ من بيائيد، همشهريي ِ عزيز!
دنبالِتان سه روزِ تمام است
دربهدر
همه جا سرکشیدهام!»
«-دنبالِ من؟
عجیب است!
آقا، مرا شما
لابد به جاي ِ يک کس ِ ديگر گرفتهايد؟»
«ــ نه جانام، اين محال است:
من وزن ِ شعر ِ تازهي ِ خود را
از دور ميشناسم»
«-گفتی چه؟
وزنِ شعر؟»
«-تاءمل بکن رفیق...
وزن و لغات و قافیهها را
همیشه من
در کوچه جُستهام.
آحاد ِ شعر ِ من، همه افراد ِ مردماند،
از «زندهگي» ]که بيشتر «مضمون ِ قطعه» است[
تا «لفظ» و «وزن» و «قافيهي ِ شعر»، جمله را
من در ميان ِ مردم ميجويم...
اين طريق
بهتر به شعر، زندهگي و روح ميدهد...»
□
اکنون
هنگام ِ آن رسيده که عابر را
شاعر کند مُجاب
با منطقي که خاصهي ِ شعر است
تا با رضا و رغبت گردن نهد به کار،
ورنه، تمام ِ زحمت ِ او، ميرود ز دست...
□
خُب،
حالا که وزن يافته آمد
هنگام ِ جُستوجوي ِ لغات است:
هر لغت
چندانکه بر ميآيدش از نام
دوشيزهئيست شوخ و دلآرام...
بايد براي ِ وزن که جُستهست
شاعر لغات ِ درخور ِ آن جُستوجو کند.
اين کار، مشکل است و تحملسوز
لیکن
گریز
نیست:
آقاي ِ وزن و خانم ِ ايشان لغت، اگر
همرنگ و همتراز نباشند، لاجرم
محصول ِ زندهگاني ِشان دلپذير نيست.
مثل ِ من و زنام:
من وزن بودم، او کلمات ]آسههاي ِ وزن[
موضوع ِ شعر نيز
پيوند ِ جاودانهي ِ لبهاي ِ مهر بود...
با آنکه شادمانه در اين شعر مينشست
لبخند ِ کودکان ِ ما ]اين ضربههاي ِ شاد[
ليکن چه سود! چون کلمات ِ سياه و سرد
احساس ِ شوم ِ مرثيهواري به شعر داد:
هم وزن را شکست
هم ضربههاي ِ شاد را
هم شعر بيثمر شد و مهمل
هم خسته کرد بيسببي اوستاد را!
باري سخن دراز شد
وین زخمِ دردناک را
خونابه باز شد...
□
اُلگوي ِ شعر ِ شاعر ِ امروز
گفتیم:
زندهگیست!
از روي ِ زندهگيست که شاعر
با آبورنگ ِ شعر
نقشی به روی نقشهی دیگر
تصویر میکند:
او شعر مینویسد:
یعنی
او دست مينهد به جراحات ِ شهر ِ پير
يعني
او قصه میکند
به شب
از صبحِ دلپذیر
او شعر مینویسد،
یعنی
او دردهایِ شهر و دیارش را
فریاد میکند
يعني
او با سرودِ خویش
روانهای خسته را
آباد میکند.
او شعر مینویسد
یعنی
او قلبهایِ سرد و تهی مانده را
ز شوق
سرشار میکند
يعني
او رو به صبحِ طالع، چشمان خفته را
بیدار میکند.
او شعر مینویسد
یعنی
او افتخارنامهیِ انسانِ عصر را
تفسیر میکند.
يعني
او فتحنامههایِ زماناش را
تقریر میکند.
□
اين بحث ِ خشک ِ معني الفاظ ِ خاص نيز
در کارِ شعر نیست...
اگر شعر زندهگيست،
ما در تک ِ سياهترين آيههاي ِ آن
گرماي ِ آفتابيي ِ عشق واميد را
احساس میکنیم:
کيوان
سرود زندهگیاش را
در خون سروده است
وارتان
غریوِ زندهگیاش را
در قالب ِ سکوت،
اما، اگرچه قافيهي ِ زندهگي
در آن
چيزي به غير ِ ضربهي ِ کشدار ِ مرگ نيست،
در هر دو شعر
معنیِ هر مرگ
زندهگیست!
سوم مرداد سالگرد رفتن شاملوست. یادش جاودانه.
می خواستم از شاملو و زندگانیش اینجا بنویسم که یادم آمد شاملو گفته: آثار من، اتوبیوگرافی کاملی ست من به این حقیقت معتقدم که شعر، برداشت هایی از زندگی نیست؛ بلکه یک سره خود زنده گی ست.






